من:چیشده؟
محدثه:علی یه خبر . ناراحت نشی ترو خدا.
من: بگو ببینم.از مریم خبری شده؟؟؟!!!!(
محدثه: اره.. دیشب برای بار هزارم مامانم به گوشی باباش زنگ زد...
من. خب؟؟؟
محدث: بلاخره جواب دادن. مامانش بود.. گفت که... گفت عمل مریم زیاد خوب نبوده... بهش دستگاه وصل کردن.
من:چیییی؟!نه.
از ناراحتی و غصه بدون اینکه به محدث چیزی بگم همون جوری رفتم بیرون. نمیدونستم کجا... امتحانمو ب کل فراموش کردم.
فقط تو دلم از خدا میخاستم که حرفایه محدثه درست نباشه... دوست داشتم دروغ گفته باشه... نه.. نه... امکان نداره... مریم خوبه... خوب میشه...میدونم...
به خودم اومدم زیر همون درخت بودم... همون درختی که 16 شب پیش با مریم زیرش نشسته بودیم و شاهد عاشقانه هامون بود...
گریه نمیکردم، فقط زبونم لال شده بودو، دلم گرفته بود، گلوم درد میکرد از بغضی که توش گیر کرده بود، استرس داشتم، میترسیدم...
تنها چیزی که به زبونم میومد یه جمله بود... خدایااا ازم نگیرش...همین.
دم دمایه غروب که یکم حالم بهتر شده بود بلندشدمو رفتم پیش عماد... کلی دادو بیداد کرد. که کجا بودی مرتیکه؟ و چرا امتحان نیومدی بدی و ...
هیچی نگفتم از حالم.. خودش فهمید که چمه. رفتو بعد چند دقیقه با دو بطری عرق سگی اومد و گذاشتشون رو میز روبه روم.
تا حالا از این جور چیزا نخورده بودم. به معنایه واقعی قبل این بچه مثبت بودم.
اما اون شب ، دلو زدم به دریا و با عماد همراه شدم...
حالم خراب بود چند روز، هرچی مامانمو عاطفه میگفتن چم شده.جوابی نداشتم...
چند هفته فقط از خدا میخواستم که مریم زودتر خوب شه.
اما...
دریغ از یه نیمه نگاه خدا به من...
8/4/1384 بود. یادم نمیاد چه مناسبتی بودکه منو بروبچ محل داشتیم کوچمونو چراغونی میکردیم...
هیچ وقت اون روزو یادم نمیره...
محسن بالا نردبان بود و منم پایینش نگهش داشته بودم که...
میثم برادر کوچیکه محسن بدو بدو اومد سمتمون...
بچه ها بچه ها، خبر درجه یک... اون دختره بود؟ دختر اقایه رمضانی میگن امروز صبح فوت کرده بدبخت...
میثم این حرفو زدو نفهمید با این حرفش قلبم از حرکت ایستاد، نفهمید تمام ارزوهام همراه همون دختر مرد..
محسن:چی داری میگی کسخل؟ از کجا فهمیدی؟
میثم: بابا همین یه ساعت پیش داداششو تو ترمینال دیدم گفت داره میره مشهد تشیع جنازه خواهرش..
محسن:گمشو برو تا مثل سگ نزدمت...
منکه همون جور خشکم زده بود و به میثم خیره شده بودم...
محسن: داداش؟داش علی..خوبی؟؟ بابا حرف این تخم جنو باور نکن.ی زری زد... ترو خدا یه چیزی بگو.
فقط تونستم بگم... ولم کن... باپاهایه سست و چشمایه اشکی. رفتم خونه..
فقط عاطی خونه بود...
عاطی:علیییی...چته؟؟؟ چرا گریه میکنی؟؟؟
من: عاطفه ...مریم تموم کرد...
و گریم شدت گرفتو بدو پله هارو دوتا یکی کردمو رفتم تو اتاقم.
مثل دیوونه ها شده بودم... داد میزدم هرچی دم دستم بود پرت میکردم .بلند بلند گریه میکردم. یاد عکسش افتادم.
مثل دیوونه ها برش داشتم..از پشت پرده اشک نگاش کردم...
مریممم. مگ تو قول ندادییی؟؟ مگ تو نبودی که گفتی خوب میشی.. گفتی بخاطر من هم شده خوب میشی؟؟ چیششددد پس؟؟ کوووشییی؟؟
قرار نبود بری مریمممم..
انقد گریه کردم که از حال رفتم...
برچسب: آواتار فصل 1 قسمت 3,بن تن فصل 1 قسمت اخر,آواتار کورا فصل 1 قسمت 4,
نویسنده: یوسف حسنی