خرید بک لینک
بزارین اول از خودم بگم.

من علی هستم متولد 66 بچه اول خانواده عابدی بزرگ و فقط یه خواهر دارم که فقط دوسال از من کوچیک تره اسمش عاطفه اس.اسم مادرم فاطمه اس و اسم بابام مهدی.. بهتره بگم حاج اقا مهدی.

مادرم خانه داره و پدرم یه تحصیل کرده اس و فرهنگیه و با عموم و دو نفر دیگه شراکتی یک مدرسه غیرانتفاعی راهنمایی دارن،همون مدرسه ای که منو پسر عموم دوره راهنمایی مونو اونجا گذروندیم و خاطرات خیلی خوبی ازش داریم.

البته اینم بگم علاوه بر این پدرمو عموم شراکتی یه شرکت مسافر بری و گردشگری هم دارن.

پدرم چون ادم مذهبیه دوست داره من که تک پسرشم مثل خودش رفتار کنمو خودتون میدونید که همچین ادمایی بچه هایی رو دوست دارن که به قول ما جانماز اب بکشن.

نمیگم من کلا با این عقایدش موافق نیستم اما خب به نظر من هرچیزی حدی داره.من جوونمو دوست دارم تقریبا مثل بقیه هم سنو سالام باشم، تفریح کنمو رفیق بازیوو خیلی چیزارو امتحان کنم.

رفیق فابریکم پسر عموم عماد بودو پسر همسایه مون محسن،

گاهی وقتام با اون یکی پسر عموم امید جمع میشدیمو همگی باهم خوش میگذروندیم،

یادم میاد یه روز امید گفت که یه ویدیو خریده و بیاین باهم شو ببینیم

فکرشو بکنین اون موقع خلاف سنگینمون دورهم نشستنو قایمکی شو هایه خارجی دیدن بود.

منم از یکی از رفیقام که سنش بیشتر از من بود یه ویدیو شو گرفتمو رفتیم خونه عموم و تو اتاقش دیدیم، واسمون دیدن خانومای خارجی یا ایرانی با اون طرز لباس پوشیدنشون جالب بودو تحریک پذیر. اون موقع ما 12-13 سال بیشتر نداشتیم.

بعداینکه دورهمی مون تموم شدوقتی داشتم برمیگشتم خونه تو کوچه بابامو دیدم ، چون ویدیو رو تو لباسم قایم کرده بودم داشتم از ترس میمردم.همیشه خدا تا یه کاری میکردیم بابام یه جورایی سرو کلش پیدا میشد دو ما رو تا سر حد مرگ میرسوند، اخه شما اگه میدونستین اگه بابام منو با اون ویدیو میگرفت چیکارم میکرد بهم حق میدادین بترسم.

خلاصه یه جور راهمو کج کردمو یه راه دررو پیدا کردم که بابام منو نبینه چون مطمعن بودم با دیدن قیافم بهم شک میکردو کلی سین جیمم میکرد که احتمال اینکه خودمو لو بدم زیاد بود،

من اون زمان دوست دختری نداشتم ویه جورایی زیاد از دختر بازی خوشم نمیومد، البته بگم با همچین پدری نمیشد هم داشته باشم.

یه جورایی خونمون انگار حکومت نظامی بود برام.

اما رفته رفته با بزرگتر شدنم من دیگه اون پسر بچه ترسو نبودم و گشتو گذار با دوستام.شب حنگل موندنمون و ... دیگه راحت تر میتونستم حرفایه بابامو نادیده بگیرموبیشتر به فکر جوونی کردنم باشم.

15-16سالم بود که یه همسایه جدید اومد تو کوچه مون.

سطح مالی شون به نظر پایین میومد، هرروز صبح دخترشونو میدیدم که به مدرسه میرفت و منم با اولین نگاهی که بهش کردم فهمیدم دختر خوبی به نظر میاد و سر سنگینه، یه جورایی ازش خوشم اومده بود،

فهمیدم مدرسه اش همین نزدیکیه، هرروز صبح بدون اینکه متوجه من بشه قبل اینکه خودم برم مدرسم دنبالش میرفتمو یه جورایی دورا دور تا مدرسش ساپورتش میکردم،به خاطر همین بیشر اوقات دیر به مدرسم میرسیدم، هرچند برا من مهم نبود چون زیاد اهل درسو مشق نبودم به زور نمره قبولی میگرفتم،اخه اصلا درس نمیخوندم،

برا همین درس نخوندنم هم همش پدرم بازخواستم میکرد.

از وقتی که اون دختر رو هم که دیدم بیشتر هواسم پرت شد از درس و اینا.

یه روز به فکرم رسید که امارشو دربیارم و باهاش دوست شم.

برای همین رفتم سراغ محدثه ، محدثه دختر همسایه مون بود که دوسال از من کوچک تر بود و تو همون مدرسه ای که اون دختر میرفت درس می خوند.

محدثه گفت که اسمش مریمه و یک سالی ازش کوچیک تره،درواقع مریم سه سال از من کوچک تر بود.

میگفت سطح مالی شون پایینه و به من نمیخوره که بخام باهاش دوست بشم.

منم بهش گفتم که این چیزا به تو ربطی نداره و سرت تو کار خودت باشه.

از همون اول زیاد از محدثه خوشم نمیومد دختر لوس که باباش تاجر بود و یه داداش از خودش بزرگتر داشتو همه جوره ازاد بود ،و همچنین خونه ما هم رفتو امد زیادی داشت. در حدی که یه چند باری تو اتاقمم اومده بودو کلی فضولی کرده بود.

مریم دختری قد بلندو تو پر بود و از تنها چیزی که تو چهرش بودو منو عاشق خودش کرده بود چشماش بود، چشمایه قهوه ای که یه حالت خاصی داشت مثل حلال ماه که وقتی میخندید خیلی زیباتر میشد.

هرطور بود بهش پیشنهاد دوستی دادم و بهش گفتم که ازش خوشم میاد.

امابرخلاف تمام رویا پردازی هایم قبول نکرد و جواب نه داد بهم.

یه نه مصمم. نمیدونستم چرا؟؟!!!

هرچقدر هم که دلیلشو پرسیدم جوابمو نداد...



چند روزی بود که تموم فکر ذکرم شده بودمریم.

من باید دلیلشو میفهمیدم مگ من چی کم دارم؟؟من هرطور شده باید بدستش بیارم.

واسش نامه نوشتم...

از احساساتم گفتم و اینکه اونو برا ازدواج میخام و همه جوره پاش وامیستمو کلی التماسش کردم...

نامه رو تو راه مدرسه به زووور بهش دادمو گفتم که منتظر جوابشم...

چند روزی ندیدمش و خبری ازش نبود

تا اینکه...

ادامه دارد.

برچسب: بن تن فصل 1 قسمت اول,دانلود قسمت 1 فصل اول سریال the 100,دانلود قسمت 1 فصل اول سریال the flash, نویسنده: یوسف حسنی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 14:04

صفحه بندی