محدثه گفت که یه چند روزی مدرسه نیومده و مثل اینکه مریض شده. خیلی نگرانش بودم، نکنه اتفاق بدی براش افتاده باشه.
تااینکه بعد چهار روز ،،، وقتی که داشتم از مدرسه با عماد برمیگشتم تو کوچه مون دیدمش دم در خونه شون واستاده بود و تا منو دید اومد سمتمو بدون اینکه چیزی بگه یه کاغذ داد بهمو بدو رفت تو خونشون... عماد با کنجکاوی بهم نگاه میکردو متعجب بود،، خوشحال شدم که چیزیش نیستو تقریبا حالش خوب به نظر میرسید.زودی از عماد خداحافظی کردم و در مقابل سوالایی که ازم میپرسید..کجا؟؟ این کیه؟و این چی بود دادو؟ هی با توام و .... بدون اینکه جوابشو بدم درو بستمو رفتم تو اتاقم...
تند تند نامه رو باز کردمو خوندمش.
اسممو میدونست...چون توش منو به اسم اقا علی خطاب کرده بود.
با خوندن نامش بهت زده شده بودم.باورم نمیشد...
نوشته بود که سرطان داره و معلوم نیس که خوب میشه یا نه. از ایندش خبر نداره و برا همین بهم جواب رد داد..نوشته بود نمیتونه به کسی فکر کنه و اجازه بده کسی وارد زندگیش بشه چون معلوم نیس چی به سرش میاد.گفته بود که بیماریش خیلی وخیمه .و اینکه سرطال خون با کسی شوخی نداره،و دیر یا زود تمام موهاش میریزه.
و در اخر گفته بود که اگه اونو با این شرایط قبول دارم بیام سمتش.
نمیدونستم باید چیکار کنم.
اما تنها چیزی که تو ذهنم میگذشت این بود که عاشقشم. و نمیتونم ازش بگذرم.
من با یک نگاه عاشقش شده بودم.نمیتونستم ازش بگذرم ...شاید بتونم کمکش کنم.شاید خوب شد..شاید تونست با بیماریش بجنگه..شاید ...
اره یه عاشق درهرشرایط عشقشو تنها نمیزاره... حتی اگه اون عاشق من نباشه مهم نیس، فقط کنارم باشه برام کافیه،من بهش کمک میکنم زود خوب شه...
تصمیممو گرفتمو نامه شو گذاشتم لایه یکی از کتابامو زدم بیرون.
رفتم دم درشون و هی این پا و اون پا کردم بلکه شاید بیاد بیرون و بتونم باهاش حرف بزنم. اخه شماره مماره که ازش نداشتم و در هم نمیتونستم بزنم ترسیدم یه وقت داداشاش یا پدرش بیان بیرونو براش دردسر بشه.
یه چند دقیقه ای واستادم ،خبری نشد... بیخیال شدمو رفتم پیش عماد، خونه عموم بقل خونه خودمون بود.
به عماد همه چیو گفتم، اونم کلی مسخرم کردو گفت نه بابا نمردیمو عاشق شدن تورم دیدیم خخخ.
عماد:بابا این همه دختر، مگ نمیبینی گفته مریضه، پس خودتو تو دردسر ننداز،به نظر من اخر این داستان خوش نیس،پس شروعش نکن...
من:نمیتونم عماد، زر اضافی نزن .اون خوب میشه، من میدونم...
بعدش رفتیم باهم بیرونو یه دوری زدیم، دم دمایه غروب که داشتیم برمیگشتیم خونه تو کوچه مریمو دیدم که با محدثه دم در خونه محدثه شون ایستادن و حرف میزنن...
خوشحال شدم از دیدنش، عمادو فرستادم بره خونشونو عین این فضولا دنبال من نیاد.. و خودم رفتم سمتشون به مریم سلام دادمو، محدثه بلند بهم سلام دادو با لبخند داشت نگاهم میکرد.درحالی که مریم سرشو انداخته بود پایینو فقط درمقابل جواب سلامم سرشو اروم تکان داد..
رو به مریم گفتم میشه باهات تنهایی حرف بزنم؟؟
محدثه که فهمید مزاحمه اخم کردو با یه خداحافظی کوچیک رفت تو خونه و درو بست.
از گوشه استین مریم گرفتمو به ارومی بردمش گوشه دیوار زیر درختای نارنج که کمی کوتاه بودودید کمتر بود..
گفتم:باخوندن نامت خیلی ناراحت شدم، اما تو نباید انقد ناامید باشی من کنارتم،تنهات نمیزارمهمه چی درست میشه مریم،،، من ،، من خیلی دوست دارم مریم.
درمقابل حرفام مریم یه لبخند کوچیک زد که خیلی به دلم نشست و گفت:باشه.. فقط من گوشی ندارم و نمیتونم به راحتی باهات ارتباط برقرار کنم
مشکلی نیس. هرروز خودم میبرمت مدرسه و تو مسیر میتونیم باهم حرف بزنیم.همینم کافیه..
گفت باشه و خداحافظی کردیمو از هم جداشدیم..
اون شب تا صبح از خوشحالی خابم نبرد و کلی خیال بافی کردم ...
فردای اون روز صبح زود دم در بودمو منتظر مریم.
خلاصه اون روز تا مدرسش باهم کلی حرف زدیم واز علایقش پرسیدم .
یه یک ماهی گذشت.و ما هرروز همو میدیدیم، حتی جمعه ها که مدرسه نمیرفت، بعد از ظهرا میومد تو پارک محل و باهم حرف میزدیم.
محدثه از رابطه منو مریم خبر دارشده بودو بیش از پیش میومد خونمونو سعی میکرد همش تو کارام دخالت کنه و هی اذیتم میکردو بهم جلوابجیمو مامانم اینا تعنه میزد...
ولی هرچی بیشتر بهش اهمیت نمیدادم اون کفری تر میشد.
چند وقتی بود که تو فکرم بود برم اسم زهرارو خالکوبی کنم رو بازوم...
یه روز رفتم با عماد خالکوبی کردم... کاری که بابام اگه میفهمید اسممو از تو شناسنامش خط میزد خخخ.
اما من عاشق این جور کارا بودم...
اون روزی که خالکوبی کردم، مریمو محدثه باهم داشتن میرفتن بیرون .منم که طبق معمول تو کوچه بودمو با محسن اینا حرف میزدیم.
با دیدن مریم صداش زدمو خالکوبیمو نشونش دادم...
مریم خندیدو گفت: دیوونه این چه کاریه... نمیگی کسی میبینه میفهمه؟؟.
من: فعلانکه همه فهمیدن خخخ.
مریم: مواظب باش یه وقت بابات نبینه هااا، تو دردسر میوفتی..
من:فدا سرت.
محدثه که ناظرمون بود،با حرص داشت مارو نگاه میکرد.
چند روز بعد اون قضیه مریم گفت که محدثه تو مدرسه همش از رابطه منو تو میپرسه و همش میگه خوشبحالت که علی دوستت داره.
من حس میکنم محدثه تو رو میخاد.
من: غلط کرده من فقط مال توام...توام فقططط مال منی.
یه چند روزی بود که حال مریم زیادی خوب نبود، همش با باباش اینا راهی دکتر بود، کنار من به رو خودش نمی اورد و میگفت خوبه.اما من از چهرش میفهمیدم که حالش باز بد شده...
فقط میتونستم حرفایه خوب خوب باهاش بزنم تا درداشو فراموش کنه...
دیگه مریم با مامانم اینا ارتباط پیدا کرده بودو هر از گاهی میومد خونه مون . خواهرمم تقریبا قضیه منو مریمو میدونست، برا همین بیشتر با مریم رفتو امد میکرد و یه جورایی کار مارو راحت تر کرده بود،
مریم یک چند باری هم شده بود که وقتی بابام شب خونه نبود میومد خونه مون میخابید شبا...به هوایه اینکه خواهرم تو درساش کمکش کنه و اینا.
البته شده بود که محدثه هم میومد خونمون میخابید وقتایی که بابا و مامانش اینا میرفتن سفر.
تو اون شبایی که مریم خونه مون میخابید... بیدار میموندیم.تا وقتی که همه بخابن بعدش مریم میومد تو اتاقم و تا صبح کنار هم میخابیدیم... و باز صبح میرفت سرجاش...البته نه اینکه با هم رابطه برقرار کنیم..فقط کنار هم تو بقل هم میخابیدیم و گاهی هم تا صبح حرف میزدیم..
تو این شبایی که کنارش بودم متوجه شدم که وقتی خابش میبره تو خواب نمیتونه خوب نفس بکشه و ضربان قلبش میاد پایین...
خیلی نگرانش بودم...
بهش گفتم حتما پیش دکتر بره.
ادامه دارد...
برچسب: دانلود قسمت 1 فصل دوم سریال arrow,دانلود قسمت 1 فصل دوم سریال the originals,دانلود قسمت 1 فصل دوم arrow,
نویسنده: یوسف حسنی