خرید بک لینک
مریم برای عملش نیاز به پول داشت، و خونوادش نمیتونست هزینه عملشو بپردازه . ب مریم قول دادم که هزینشو خودم جور میکنم،

یه مقدار پس انداز داشتم ، دوچرخه و یه چنتا چاغو و قمه و خنجر که همه شونو طی چندین سال برای خودم جمع کرده بودمو کلکسیونش کرده بودم و خلاصه هرچی که داشتم به رفیقام و بچه هایه مدرسمون فروختم. قضیه عمل مریم رو مامانم اینا هم میدونستن ، از اونام خواسته بودم که هرچقدر میتونن برای عمل مریم جمع کنن، اخه وقتی از پدرم خواسته بودم که پول عمل دختر همسایه مونو بده ، قبول نکرده بود، بااینکه اون پول برای بابام چیزی نبود اما بازم دست به جیب نشد،، در کل از همون اول بابام از خانواده مریم خوشش نمی اومد، دلیلشو نمیدونم... خودمم اونقدراهم پول نداشتم که بدم چون بابام زیاد پول در اختیارم نمیزاشت، از این اخلاقای گندش متنفر بودم،،، برای همین هم زیاد پاپیچ بابام نشدم، یه جورایی از اینکه بخام پول عملو از بابام بگیرم نا امید بودم. خلاصه باتمام تلاش هایه من تونستیم نصف بیشتر پول عملشو جورکنیم، و بابایه مریم هم که مقداری از پولو جور کرده بود. هزینه کلش جورشد...

خیلی خوشحال بودم که بلاخره مریم عمل میشه و خوب میشه. روزی که پولارو دادم به مریم که بده به باباش، هم واسم بهترین روز بودو هم بدترین، قرار بود فرداش مریم با بابا و مامانش بره مشهد پیش دکترش برای عمل و معلوم نبود کی برمیگرده، تا بهبودی کاملش باید میموندن اونجا. از این خوشحال بودم که به زودی مریمم عمل میشه و حالش بهتر میشه، و از طرفی خیلی ناراحت بودم چون داشتیم از هم دور میشدیم که معلوم نبود تا کی طول میکشه.

تقریبا غروب بودو تازه هوا تاریک شده بود که با مریم زدیم بیرون تا قبل رفتنش باهم باشیم، چون قرار بود فردا صبح حرکت کنن.

پیاده و قدم زنان رفتیم سمت پاتوقمون ، تویه اون تاریکی شب رفتیم سمت جنگل همون دره خدرولیا... زیر درخت همیشگی نشستیم .

نور مهتاب مانع تاریکی مطلق اونجا شده بود، رویه تخته سنگ زیر درخت نشستیم بدون هیچ حرفی، دلم گرفته بودو دلم نمیخاست چیزی بگم فقط دوست داشتم مریم حرف بزنه و من نگاهش کنم.

مریم:دوست دارم

دستمو دور گردنش انداختمو به خودم محکم فشارش دادم.

من: عاشقتم.

مریم؛ زود برمیگردم.

من:میدونم.

مریم:پس چرا ناراحتی؟

من: دست خودم نیس، حس مبهمی دارم، نمیدونم جی بگم

مریم: منم حرفی ندارم. فقط دوست دارم بهت بگم دوستت دارم. خخخخ دلیلشم نمیدونم.

من:خب چون دوستم داری دیگه...مریم هیچی نگو بزار فقط صدای نفسهاو قلبتو بشنوم ..

مریم رو زمین دراز کشیدو منم سرمو گذاشتم رو قلبشو دراز کشیدم.

مریم دیگه مویی نداشت که بتونم تو دستام بگیرمو نوازششون کنم، دستام به سمت دستاش حرکت کردو انگشتام لایه انگشتاش لغزید.

هیچ صدایی جز تاپ تاپ قلب مریم نمیشنیدم...

فکر کنم تقریبا دو سه ساعتی باهم بودیم که جز چند کلام بیشتر باهم حرف نزدیم و بیشتر تو سکوت همو نگاه کردیم.

هیچ وقت به فکر برقرار کردن رابطه جنسی با مریم نبودم،دوست داشتم هرموقع که باهاش ازدواج کردمو حال مریم خوب شد باهاش بخوابم.مریم هم تو این همه مدت چیزی دراین مورد نمیگفت.

موقع رفتن بجای خداحافظی تنها لبامو رو لباش گذاشتمو و چشمامو بستمو با تمام وجودم حسش کردم و فقط تو دلم باهاش خداحافظی کردم و همچنین نزاشتم مریمم حرفی بزنه و رفتم سمت خونمون بدون اینکه برگردمو نگاهش کنم درو بستم، تا رسیدم تو اتاقم بغضم شکستو با شکم خودمو انداختم رو تختو صورتموتو بالشت فرو کردمو ساعتها گریستم، و متوجه نشدم کی خوابم برد.

با صدای زنگ گوشیم بیدارشدم و ساعتو نگاه کردم 1و نیم شب بود. عمادداشت زنگ میزد.حوصلشو نداشتم. رد دادمو خاموشش کردم...

سعی کردم دوباره بخوابم. با یاد مریم خابم نبرد و بلند شدمو رفتم تو تراس اتاقم به آسمون نگاه کردم فقط از خدا خواستم که مریم خوب بشه..

رفتم سمت عکسی که با مریم داشتم ، نگاهش کردم نمیدونم تا کی نگاهش کردم و باز چشمام سنگین شدو خابیدم... صبح با صدایه مامانم بیدارشدم. ساعت تقریبا 10صبح بود. دیگ تاالان مریمشون رفتن.

سعی کردم به نبود مریم فکر نکنم. صبحونه خوردمو رفتم پیش محسن.


ده روز گذشت .نه زنگی نه خبری...

بی تاب بودم نمیدونستم عمله مریم چطور بوده. امتحانات پایان ترم خرداد سال سومم بود نفهمیدم چطوری امتحاناتمو می دادم. نه میخوندم نه حوصله شونو داشتم...

برچسب: نویسنده: یوسف حسنی تاريخ: چهارشنبه 1 دی 1395 ساعت: 14:03

صفحه بندی