همه سختیای سربازیو تحمل میکردم و بهش عادت میکردم ، فقط بخاطر اینکه غم مریمو فراموش کنم ... اما افسوس که این غم تو عمیق ترین جایه قلبم ریشه کرده بودو ازبین رفتنی نبود...
اولین مرخصی سربازیمو بعد تقریبا سه یا چهار ماه بهم دادن. وقتی برگشتم خونمون مامانم همش گریه میکرد.همش میگفت چقد لاغر شدی چقد پوستت تیره شده و اینا... خخخ مادر بود دیگه... بابامم که عادی عادی... اما دیدن تنها خواهرم برام امید بخش بود..چون خیلی دوسش دارم.زیاد زیاد به رو خودم نیارمو بیشتر درحال جروبحث باشیم باهم اما فقط خدا میدونه که نفسم ب نفسش بنده...
عماد که معاف شده بود از سربازیو علاف میگشت. محسن چون یه سال از ما کوچیک تر بود سال دیگ باس میرفت سربازی.
دیدنشون بهم روحیه داد. کل اون یک هفته ای که مرخصی داشتم همش با بروبچ میرفتیم اینورو اونور، یه بار جنگل شب میموندیم یا بار کوه،یه بارم رفتیم دریا.اصلا خونه بند نمیشدم،چون دیدن اتاقم بیشتر منو یاد خاطرات مریم مینداخت...
شب اخری ..
تو اتاق محسن منو عمادو محسن و میثم، دور هم بودیم. قلیونو ورق و اهنگو اینا...
عماد: علی بلاخره رفتی مشهد پیشش،؟
من: نه نتونستم...
عماد:اینطورکه معلومه هنوزنتونستی فراموشش کنی .بابا دیگ داره دوسال میشه هااا...به فکر خودت باش...
من:یکسالو شیش ماه...
عماد:عجبااا. ببین.این محدثه هس؟ بابا منوو چیز کرد به خدا همش حرف از تو میزنه. بابا میگم خیلی دوستت داره .کسخولی تو .چرا نمیری باهاش؟ خوشگل مشکل که نیس .هس..پولدار ک نیستن..هستن..خو چی میخای؟ دوستتم داره.. اگ دیر بجمی از دستت میره ها..اخه شنیدم قراره از اینجا برن کلا...
من:به سلامت...
عماد:تف ب روت... بی لیاقت... اصلا خودم باش رفیق میشم...
چپ چپ نگاش کردم ...
اصلا برام مهم نبود..بهتر که بره از اینجا.
برگشتم پادگان... دوباره همه روزام مثل هم شب میشد. اما دیگ باوجود رفیقای جدیدم بهم سخت نمیگذشت...
دیگ چند نفریو داشتم که بشینیمو باهم حرف بزنیم...