یادم میاد یه روز که بارون میومد صبح که مریمو برم مدرسه، مریم بدون لباس گرم بود و هرچقدر بخاطر اینکه همین جوری بدون کاپشن اومده بیرون دعواش کردم به حرفم گوش نمیکردو میگفت بارونو دوست داره و خوشش نمیاد خودشو تو این هوا بپوشونه...
اما با نزدیک شدن دیدم بارون شدید تر شده هوا داره رو به سردی میره، از مدرسم زودتر از زنگ اخر زدم بیرونو با دوچرخه رفتم خونمونویکی از کاپشنامو برداشتمو رفتم سمت مدرسه مریمشون ، منتظر زنگشون شدم زیر بارون ، مثل موش آب کشیده شده بودم .
وقتی زنگشون خوردو مریم با محدثه و یکی دوتا دختر دیگه اومدن بیرون.
زودی رفتم سمتشونو کاپشنو دادم به مریم .اونم خوشحال شدو تنش کرد، اما با دیدن منو تو اون شکل که خیس خیس بودم ناراحت شدو کلی نگرانم شد، هی میگفت، علی سرما میخوری چرا اومدی و اینا...
و بلاخره هم شب که شد کم کم حالم بد شد، سرما خورده بودم، اونم چه سرمایی، تب کردم و مامانم کلی سرم غر زد.
تا دوروز حال نداشتمو حتی نزاشتم بابام منو ببره دکتر، کلا وقتی مریض میشدم دوست داشتم خودم خوب شم اصلا از دکتر مکتر خوشم نمی اومد.
مریم نگران حالم بودو یه بار هم اومد خونمون و دور از چشم مامانم اینا با هم قایمکی رفتیم تو اتاقم، زد زیر گریه اینکه تقصیر اونه و اینا،
بغلش کردمو باهاش کلی شوخی کردم تا بدونه حالم خوبه و الکی گریه نکنه.
یه چند روز بعدمریم گفت که با محدثه بحث کردن ومحدثه بهش گفته که میخاد بره به مامانم اینا قضیه خال کوبیو بگه و التماسم کرد خالکوبیمو پاک کنم...
نه به خاطر ترس از مامانو بابام بلکه چون مریم ازم خواسته بود مجبورشدم خالکوبیمو پاک کنم.
یک سیخ کبابو گرفتمو رفتم تو زیر زمین خونمون با یک پیک نیک سیخو هی داغ کردمو گزاشتم رو بازوم جایی که خال کوبی کرده بودم...
دردو سوزشش خیلی زیاد بود اما به خاطر مریم تحمل کردم، فک کنم شیش هفت باری سیخو داغ کردمو هی کج و کوله رو خال کوبی گذاشتم طوری که خالکوبیم زیر اون سوختگی ها اصلا دیده نمیشد، خوشبختانه چون گوشت خوبی داشتم زود خوب شد سوزشاش .
هرچند باز مریم کلی دعوام کردو اخرش نازمو میکشید که چقد تحمل کردمو بخاطرش این کارو کردم.
خوشبختانه محدثه هم که فهمید خالکوبیمو پاک کردم دیگه دهنش بسته شدو چیزی نگفت..
دوروز بعد باز بایک اسپری مشکی رو دیوار کنار در حیاطمون یک M بزرگ کشیدم. نمیدونم چرا همش دوست داشتم یه یادگاری بزارم رو بدنم کردم نشد نگهش دارم ، اخرش دیگ رو دیوار این کارو کردم.
مریم به عکاسی خیلی علاقه داشت واسه همین تو روز تولدش11 اسفند ماه براش یه دوربین عکاسی با پول تو جیبیم گرفتم،.. خیلی خوشحال شدو روز تولدش واسه اولین بار رفتم خونشون... خونشون کسی نبود و یه نیم ساعتی تونستیم تو اتاقش تنها باشیم...
تا حالا با ارایش ندیده بودمش، واسه اولین بار ارایش کرده بود نه خیلی غلیظ اما به قدری بود که خیلی چهرشو عوض کرده بود... زیبا تر شده بود.
یکم تو بغل هم باهم حرف زدیم، اونجا بود که تو حرفاش گفت از اسم طنین خوشش میاد و دوست داره اگه یه روزی خوب شدو تونست مامان بشه اسم دخترشو بزاره طنین....
دستشو محکم فشار دادمو گفتم: مطمعن باش خوب میشی عشقم، بعد باهم ازدواج میکنیمو اسم دخترمونو طنین میزاریم...
درمقابل این حرفم اشک تو چشماش جمع شده بودو بهم خیره شده بود.
دلم میخاست کاری که همیشه تو خیالم انجام میدادم حالا تو واقعیت انجامش بدم، و اونجا بود که اولین بار لبامو گذاشتم رو لباشو بوسیدمش. یه بوسیدن ارومو عاشقانه.با اینکه کوتاه بود اما برای من انقدر لذت بخش بود که انگار چندین ساعت تو اون حال بودیم.
مریم فاصله گرفتو با خجالت سرشو انداخت پایین. خندیدمو برا اینکه حالو هوامون عوض بشه گفتم:خب خانوم عکاس نمیخای ازمون عکس بگیرییی؟؟؟
خندیدو گفت :چشممم.
دستمو انداختم دور گردنشو سرمو به سرش چسبوندم اونم درحالیکه دوربینو با دستش گرفته بود جلومون باهم عکس سلفی گرفتیم.
فرداش عکسمونو بردم چاپ کردم، قشنگ شده بود. یکی برا خودم یکی برا مریم. مال خودمو تو کمدم قایمش کردم و روزی صد بار نگاش میکردم .
اون روزا خیلییی خوب بود همه چی خوب پیش میرفت. رفته رفته حال مریم بهتر میشد. شیمی درمانیشو انجام میداد، با اینکه موهاش داشت میریخت اما بازم برای من زیبا بود حتی ذره ای از احساسم کم نشده بود بلکه روز به روز حسم قوی و قوی تر میشد.
فقط تنها چیزی که هم من هم مریمو اذیت میکرد دخالتای محدثه بود، دیگه داشت شورشو درمیاورد، اگه تا الان هم چیزی بهش نمیگفتم فقط به خاطر این بود که آدمی نبودم که بخام با یه دختر در بیوفتم در کل سعی میکردم با اطرافیانم مهربون باشم.
ولی از وقتی که دیدم محدثه میخاد بین منو مریمو خراب کنه دیگ نتونستم تحمل کنمو بلاخره به مریم گفتم که میخام برم با محدثه حرف بزنم .مریم مخالفت میکردو میگفت. اونو ول کن منو تو که به هم اعتماد داریم ، بهتره اصلا به حرفش توجه نکنیم، اون به ما حسودی میکنه چون تاحالا نتونسته با کسی رابطه عاشقونه برقرار کنه، همه دوست پسراش فقط واسه قیافه و پولایه باباش میان سمتش...
برخلاف حرف مریم یه روز رفتمو با محدثه حرف زدم جا پاتوق همیشگی که با مریم میرفتم. چنتا کوچه اونور تر یه کافه بود بردمش اونجا و با بد اخلاقی بهش گفتم که چرا داره بینمنو مریمو بهم میزنه اگه فکر میکنه میتونه موفق بشه کور خونده و منو مریم عاشق همیم و اگه به کارش ادامه بده براش بد تموم میشه...نذاشتم لحظه ای حرف بزنه و حرفامو زدمو بدون اینکه توجه ای به چشمای اشک آلودش کنم اومدم بیرون.
برچسب: قسمت 1 فصل سوم سریال arrow,دانلود قسمت 1 فصل سوم سریال arrow,دانلود قسمت 1 فصل سوم arrow,
نویسنده: یوسف حسنی