نیومدم که شروع کنم. اومدم که تموم کنم...
داستانمونم نصفه موند... چون نویسندش خسته بود... خسته از داستانای این زندگی،خسته از بی وفایی دنیا... چه ارزشی داره؟!
بیخیال... پسرداستانمونم خوبه. مهم نیس که چقد سختی کشیده. مهم اینه گذشته ها گذشته، یادبگیریم از این به بعدو درست زندگی کنیم.
دیگه نمیزارم پسر داستانمون اشک به چشماش بیاد . بهتون قول میدم...
بهتره به چیزایی که الان خدابهمون داده فکر کنیم .قدرشونو بدونیم.ازدستشون ندیم.
خدایا شکرت...
...
...
...
دوستای عزیز. حسش نی. شرمنده خاننده ها...
آرزوی موفقیت برای تک تکتون.
مارا از کودکی به جدایی عادت دادند
برچسب:
نویسنده: یوسف حسنی